تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد
درددل وخاطره
خیلی خسته ام.

جسمم نه٬ روحم.

حس می کنم روحم کوه کنده است.

شاید هم سنگهای کوه به سر رویش اصابت کرده اند.

امروز ناخواسته به کوه رفتم.فرهاد را آنجا دیدم که تلاش فراوان برای کندن کوه می کرد.

من فقط نشسته بودم و تلاش او را تماشا می کردم.

اما شرط می بندم که من خسته تر شده ام.

شرط می بندم که دست و بال روح من خیلی خسته تر از دست و پای جسم اوست.

من تلاش زیادی کردم برای کمک به او.

ولی من و تلاشهایم همگی بی فایده بودیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 11:28  توسط هدی  | 

حس خوبی دارم.

حس آمدنت و دیدنت.

بی جهت چشمانم برق می زند. درآیینه نگاه می کنم و بیهوده لبخند می زنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مهر1388ساعت 7:32  توسط هدی  |