تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد
 

عکاس:خودم

...مدام در گوشم

صدای قطره های باران را شرشر می شنوم.

 

+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 22:20 |
با بلند شدن هواپیما از زمین ٬ من هم دل می کنم از تمام تعلقاتم.حس می کنم سبک می شوم و بالا می روم.بی هیچ کششی به سمت زمین...

نگرانم که به مقصد می رسم یا نه...

به مدینه که می رسم هنوز نگرانم.هنوز باور نمی کنم.هنوز خود را لایق این فضل نمی بینم...

 

 

 

به حرم که وارد می شوم ٬ آرام می گیرم...

بابی تابی به سمت شما حرکت می کنم.به سمت شما که رحمت للعالمین هستید.

بی اراده پخش زمین می شوم.باور نمی کنم که مقابل روضه مبارکه قرار گرفته ام.دوست دارم برای همیشه همین جا سر به سجده روی همین زمین بمانم.به خوبی دست رحمت شما را که بر سرم کشیده می شود احساس می کنم.

من اینجا هستم ٬ و زیر باران رحمت شما خیس خیس می شوم...

از بس که اشک می ریزم...

 

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 19 فروردین1388 و ساعت 1:3 |