|
درددل وخاطره
|

پائیز را با سکون قلبم آغاز می کنم.
تو نیستی.
او نیست.
تو معجون فراموشی خورده ای٬ که این طور ساکت و آرام نشسته ای.
کاش من هم جرعه ای پیدا می کردم.
من هم از درون ساکت و آرام گشته ام٬ اگر این بادهای پائیزی بگذارند.
از درون خالی شدم.
اما حس می کنم خاطراتت به التماس و با بهانه هایی حتی کوچک وارد می شوند.
اگر من هم معجون فراموشی را پیدا کرده بودم٬ یک نفس بالا می رفتم تا فراموش کنم هر آنچه را که نباید دیگر هرگز به یاد بیاورم.
آن وقت حصاری می کشم محیطم را تا نفوذ پیدا نکند هر آنچه که نباید نفوذ پیدا کند.
معجونش را پیدا می کنم٬ پیدا می کنم...

...مجبور نیستم به زحمت از دلم بیرونت کنم .
دلیل نا آرامی دلم همین است ٬ تازه فهمیدم .
دلیلی ندارد برای همیشه بیرون بیندازمت که این گونه آشفته شوم .
می توانم گوشه ای از قلبم نگهت دارم .
تو را قاب کنم و هر وقت که دلم هوایت را کرد نگاهت بیندازم .
به همین سادگی مسئله ی آشفتگی دلم و نا آرامی قلبم را حل می کنم .
پس نگهت می دارم برای همیشه . اما در قاب .
۱۳۸۷/۷/۱

تشکر می کنم از تمام دوستانی که در اجرای پایان نامه ام من رو همراهی کردند:
مریم سادات منصوری
سید وحید حسینی نامی
محسن فتاحی
سوده دوست بخیر
کمک بی دریغتان را فراموش نمی کنم.
پائیز۸۷