
پائیز را با سکون قلبم آغاز می کنم.
تو نیستی.
او نیست.
تو معجون فراموشی خورده ای٬ که این طور ساکت و آرام نشسته ای.
کاش من هم جرعه ای پیدا می کردم.
من هم از درون ساکت و آرام گشته ام٬ اگر این بادهای پائیزی بگذارند.
از درون خالی شدم.
اما حس می کنم خاطراتت به التماس و با بهانه هایی حتی کوچک وارد می شوند.
اگر من هم معجون فراموشی را پیدا کرده بودم٬ یک نفس بالا می رفتم تا فراموش کنم هر آنچه را که نباید دیگر هرگز به یاد بیاورم.
آن وقت حصاری می کشم محیطم را تا نفوذ پیدا نکند هر آنچه که نباید نفوذ پیدا کند.
معجونش را پیدا می کنم٬ پیدا می کنم...



