|
درددل وخاطره
|

از وقتی خواب را از چشمانم بردی ٬
دیگر خوابی این اطراف پرسه نمی زند.
اول فکر کردم دزدی ٬ که با خودت خواب مرا برده ای.
اما بعدترها فهمیدم که تو قاتلی!
چون از وقتی رفتی ٬ یک بند چشمانم خون می بارند.
کاش می دانستم از کدام سو رفتی.
خودم۱۳۸۷/۱/۲۷
فنا
صوفى، به ره عشق، صفا بايد كرد عهدى كه نمودهاى، وفا بايد كرد
تا خويشتنى، به وصل جانان نرسى خود را به ره دوست، فنا بايد كرد
-------
امام خمینی

کــــاش بــــودم...

... هوای سرد را دوست دارم
همین نسیم بهاری را می گویم.
سرمایش مرا به یاد سردی محبتت می اندازد.
به یاد سرمای عشق ورزیدنت...
آغوش باز می کنم و سراسر سردی را در بغل می فشارم.
خودمفروردین۸۷