|
درددل وخاطره
|

تو که می روی دیگر تنها می شوم.
دامن در بغل می گیرم و بار سفر می بندم.
جول و پلاس خود را جمع می کنم از این زندگی.
کوله باری بر دوشم می اندازم و راه خود را می گیرم.
از آن سمت می روم.
از آن سمت مخالف.
تا نه دیگر عطرت را حس کنم و نه کسی دیگر از من دلیل گریه هایم را بپرسد.
می خواهم بارم را روی کولم بیاندازم و راهم را بگیرم و بروم.
و های های بی دلیل گریه کنم.
آخ که چقدر خوب است که کوله بارت را جمع کنی و راهت را بگیری و های های گریه کنی.
"خودم"

باران که بیاید٬ لب پنجره دراز می کشم٬
تا خیس باران شوم.
چشمانم را می بندم و به تمام خاطرات بارانی ام فکر می کنم و یک یک آنها را به یاد می آورم.
...
تا باران تمام شود٬ من نیز یک قطره ی باران شده ام.
کلیک کنید.به روز شد. خط خطی های من
در چـــمن دیدم گــــــلی روی توام آمد بیاد
نکـــــــهتی آمــــــد از و بوی توام آمد بیاد
غنچه را لب بسته دیدم با وجــود صد زبان
معجـــــز لعــــــل سخـــنگوی توام آمد بیاد
نرگس از چشمک زدن شد فتنه صحن چمن
شـــیوه های چــــشم جـــــادوی توام آمد بیاد
سرو را در طرف جو آورد در جنبش نسیم
جـــــلوه های قـــــد دلجــــوی توام آمد بیاد
بر عذار یاســـــمن افکــــنده دیدم ســـــنبلی
تاب زد ناگه خـــــم موی توام آمــــــــد بیاد
بر سواد لاله چـشـــم افکنده بودم ســــاعتی
سوخـتم چـون خــــال هـــندوی توام آمد بیاد
در فغان دیدم خوش الحان بلبلی چون محتشم
عندلیــــــب گلشــــــن کوی توام آمــــــد بیاد
محتشم کاشانی
کلیک کنید .به روز شد. خط خطی های من

بس که بی رنگم چو آب از هر چه بینم رنگ می گیرم
بی صـــدایم همچو کوه از هــر نــدا آهـــنگ می گیرم
-----
کاروان گم کرده ام٬ تنها در این بی ته بیابان
همره ریگ روان این سـو روان آن سـو روانم
-----
من ز پای جان گشودم رشته دلبستگی ها
تا مگر دستی زنم در دامـــــن وارستگی ها
-----
تا گرفتم خــلوتی تاریــک ٬ روشــن تر شدم
قطره ای بودم چو رفتم در صدف گوهر شدم
-----
من چو مرغ کوه قاف از عالمی رسواترم
هر چه پنهان تر شدم از دیده ها پیداترم
باد شـــب خـــیز بیابانگــردم و از عـالمی
تیره تر ٬ سر گشته تر ٬ آواره تر ٬ تنهاترم
-----
هزار دیو و پری ریزدم به دیـــده فســــــون
فسانه ای است دگر خفتن و ندیدن خواب
مبند چشم و مجو دامـن قرار به دســـــت
که پیر هن همه شد اضطراب در تن خواب
-----
این نـــــوا چیست که از پرده جـــان می شــــــنوم
گــــــــوش دل باز که اســـــرار نهان می شـــــــنوم
پس این پرده چه سوزی و چه سازی است که من
آتشین نغمه ای از زخــــمه ی جــــــان می شـنوم