|
درددل وخاطره
|
می خواهم آب شوم در گستره ی رود
آنجا که دریا به پایان می رسد و آسمان آغاز می شود.

----------------------
امروزهم اگر کسی صدایم کرد
بگو نیست.
بگویید رفته است شمال
می خواهم به جنوب بیاندیشم.
می خواهم به آن پرنده ی خیس٬به آن پرنده ی خسته
به خودم بیاندیشم.
سیدعلی صالحی
دلتنگی های آدمی راباد ترانه ای می خواند
روياهايش را آسمان پرستاره ناديده مي گيرد٬
و هردانه برفي
و اشكي
نريخته مي ماند.
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است از حركات ناكرده
اعتراف به عشقهاي نهان
وشگفتي هاي برزبان نيامده
دراين سكوت حقيقت مانهفته است
حقيقت تو و من...
تویی آرام دل من مــــــــبر ای دوســــــت قرارم
زجــــفای تو حـــــزینم٬جزعشقــــــــــت نگزینم
هوسی نیســـــــت جز اینم جز از این کار ندارم
تو به رخسارچو ماهی چه لطیفی وچه شاهی
تومراپشــــــــت وپناهی زتوآراســــــــــــته کارم
جزعشقـــــــــــت نپذیرم٬جز زلــــــــف تو نگیرم
که در این عهـــدچو تیرم که بر این چنگ چو تارم
تن ما را همه جان کن همه را گوهـــــر کان کن
ز طرب چشــــمه روان کن به سوی باغ و بهارم
دیوان شمس

سلام.بااین که این پست به موضوع وبلاگم نمی خوره اما نتونستم ننویسم.
تبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــــــــــــــــــک
ایران ٬ قهرمان وراهی المپیک شد.
ما برای دومین باردرتاریخ بسکتبال کشورمون راهی المپیک شدیم.
آخرین بارسال ۱۹۴۸ المپیک لندن بود و حالا...
قهرمانی درمسابقات جام ملتهای آسیا۲۰۰۷ ژاپن ودر پی این پیروزی المپیک ۲۰۰۸چین
تبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــــــــــــــــــــــــــــک
به همه ی ایرانی ها تبریک می گم.ویک دست مریزاد حسابی به بازیکنهای تیم
حامد حدادیان٬حامدآفاق٬برادرهای نیکخواه بهرامی(محمدصمدوآیدین)٬
جواد داوری٬مهدی کامرانی٬اوشین ساهاکیان....... وهمه ی بچه ها.
خسته نباشید.خدا قوت.
رفقــــــــــــــا تبـــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــک
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی زبرم صـــورت بی جان بودم
نه فراموشی ام از ذکرتو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خـــــــــــار مغیلان بودم
زنده می کرد مرا دمبدم امیــد وصــال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محــنت چو خلیل
گوییا در چـــمن لالــــه و ریحــان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی ازجورفراقت همه روزاین می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی
........................
...به مانندسنگهای لب دریا می مانیم.
حوادث زندگی ٬همچون امواج این دریامی مانند.
برتن این سنگهامی تازند.
گاه کوبیدن مداوم وپی درپی این امواج آنهاراتبدیل به هزاران هزارقطعه می کند.
آنهاراشکل می دهد و می سازد٬گاه دگرگونشان می کند.
گاه تمامی وجودشان رافرامی گیرد و از پا٬تابه سر را به یکباره درآغوش می کشد.
می تازد٬می تازد.مدام برتمامی وجودسنگهامی تازد.
وسنگهاهمچنان کاری نمی توانندبکنند.
سکوت اختیارمی کنندو ساخته و دگرگون می شوند.
(خودم)

صداکن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست٬
بیا زندگی را بدزدیم٬ آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
...
