آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی زبرم صـــورت بی جان بودم
نه فراموشی ام از ذکرتو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خـــــــــــار مغیلان بودم
زنده می کرد مرا دمبدم امیــد وصــال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محــنت چو خلیل
گوییا در چـــمن لالــــه و ریحــان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی ازجورفراقت همه روزاین می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی
+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 13 مرداد1386 و ساعت
11:27 |