تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد

رنگ و قلم را بر مي دارم.

دريايي مي كشم.دريايي آبي و ژرف.

دوستت داشتم به بزرگي و ژرفاي همين دريا.

بزرگ بودي برايم به بلندي و عظمت همين امواج.

باتو بودم٬آرام و پيوسته.

آتش دو رنگي ات٬دريايم رانابودكرد.

حتي قطره اي از آن را هم باقي نگذاشت.

...وحالا من تنها ماندم.

من ماندم وبياباني وسيع٬كه حتي قطره اي آب هم درآن باقي نمانده...

(خودم)

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 10:17 |
هنوز٬عطرحضورت رادرتمام لحظه هایم حس می کنم.

نمی خواهی ترکم کنی؟

من خسته ام٬خیلی خسته.

حتی توان هم صحبتی ات راهم ندارم.

                      ترکم کن ٬ می شنوی؟

 

(خودم)

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 19 تیر1386 و ساعت 8:26 |

هی...

کسی اونجانیست؟!

باشمام.کسی نیست جواب من روبده؟

می خوام بایکی حرف بزنم.

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.می شنوی؟

کمکم کن.دیگه باهیچ کس حرفی ندارم.

امادارم٬خفه می شم ازبس حرف دارم.

  های...

کسی اونجانیست؟!

کسی صدای من رومی شنوه؟

من اینجام خدایا.

(خودم)

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 15 تیر1386 و ساعت 23:43 |
مادر

خیلی بزرگه.نمی دونم چی باید بگم.نمی دونم از کجای این واژه بایدشروع کنم...

گم می شم.

از کدوم بعدش نگاه کنم؟؟؟

حرفی ندارم برای زدن.

سکوت روترجیح می دم.

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت 15:42 |

 

حديـــــث روضـــه نجويم گل بهشــــت نبويم

مرا به باده چه حاجت كه مست روي توباشم

به وقت صبح قيامـت كه سر ز خـاك بر آرم

به جستـجوي تو خيزم به گفتــگوي تو باشم

كليات سعدي

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 7 تیر1386 و ساعت 19:48 |