سينه تنگ من و بار غم او،هيهات
مرداين بارگران نيست دل مسكينم
+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 30 فروردین1386 و ساعت
9:37 |
مرداين بارگران نيست دل مسكينم
من آمدم بادلي ديوانه.
من خودم هستم.سلام.
خيلي وقتست كه جواب سلامهايم رانمي شنوم.
...آسمان عجيب بي تابي مي كند.رفتم زيرآسمان ايستادم.خواستم آرامش كنم،اماعجيب مي باريد.خواستم چيزي بگويم امابغض گلويم راگرفت.ديگركلامي نتوانستم بگويم.
چون حالامن هم عجيب مي باريدم...
وقتی تنهای تنها اشک می ریزی
فقط صدای خودت
تنهای تنها
صدات تو تمام وجودت می پیچه
می پیچه٬می پیچه
امابازهم صدای خودته...
استادم می گه٬نوشتن رفیق تنهایی آدم می شه.
من وقتی می نویسم٬تنهاترمی شم
من وقلم و دوات یکی می شیم.
بازیکی می شم.
بازتنهامی شم.