تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد
سلام.نمی دونم چی بگم؟چی بنویسم.امشب دارم می ترکم.هیچ وقت این طوری نبودم.گریه می کنم خیلی زیاداماآرومم نمی کنه.امشب چی کارکنم.امشب تمام دفترام روپاره می کنم٬تمام کتابام و هرچی خاطره دارم.امشب همشو ن ومی شکونم.آخه٬آخه اگه اینارو از خودم بگیرم دیگه چی دارم.یکی بامن حرف بزنه.نه هیچ کس بامن حرف نزنه.امشب فقط بایدگریه کنم٬تاخودصبح.گریه امانم رو بریده.خدایا امشب چه بلایی داره سرم می یاد.امشب به سرم زده همه ی عکسهام روپاره کنم.امشب قابهام رو می شکونم.امشب عکست و پاره می کنم..........

ولی بعدش طوفان به پامی شه.طوفان صداداره.طوفان غوغاداره.تواین اتاق چهاردیواری جانمی شه.پس امشب چی کارکنم خدایاخودت کمکم کن...

+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 17 تیر1385 و ساعت 14:58 |
کاش امشبم بارون می اومد.هواعجیب خنک شده.بارون وخنکی چندشب پیش دوباره حال وهوام روعوض کرده.بدجوری دلتنگتون شدم.خنکیش که به تنم می خورد من ویاد٬مهر ومدرسه و پاییز و شما می انداخت٬و وقتی بارونش به صورتم خورد٬به دلم هوای اشک ریختن تو خلوت تنهایی هام رو انداخت. نمی دونم چرا باید هنوزدلتنگتون بشم.ازدوری تون اشک بریزم وحتی بعضی اوقات خوابتون و ببینم.

خستم٬خسته....چقدردلم می خواست بازباشمابودم.

هنوزهم گهگاهی دلم براتون تنگ می شه.نمی دونم چرا؟واقعاچرا؟چرابعدازاین همه وقت هنوزیادتون من وبه فکرفرومی بره.چراهنوزم وقتی کسی حرفی ازشمامی زنه٬هنوزمثل اون سالهاسراسروجودم و شوق می گیره...

کاش می شد.

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 16 تیر1385 و ساعت 10:39 |
دیگه نمی گم قشنگ ترین جای دنیا اونجایی که من باشم و تو و خدا بالا سرمون.دیگه گول نمی خورم. دیگه گول هیچ کس رو نمی خورم.می خوام تنها باشم.من باشم ٬ بالا سرم آسمون باشه و توقلبم خدا...

 

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 14 تیر1385 و ساعت 16:33 |
باران می بارد٬باران...

وبازبوی آشنای خاک بلندمی شود...

وهمه می دانیم که بعدازخاک و آب چیزدگری به جزعشق معنانمی دهد٬وحالابوی عشق می آید٬این بو همیشه مرا ازخودبی خودمی کند٬ومراباخوداز اینجامی برد.

باران را دوست دارم.خاک را وعشق را...

من دوباره دوست داشتن رابه یادآورده ام٬من هنوزهم می توانم دوست داشته باشم. باران می بارد٬باران...

 

 

 

 

 

                                                                                                    عکاس:خودم

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 14 تیر1385 و ساعت 11:33 |
اگر مرا تو نخواهی دلم ترا  خواهد

توهم به صلح گرایی اگرخداخواهد

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 13 تیر1385 و ساعت 8:26 |
امشب شب عجیبی.حس عجیبی داره.چقدردلم برای این حال وهوا تنگ شده بود.

من هنوزهم دلم تنگ می شه.

من هنوزهم وقتی هوا این طوره٬آسمون سرخ وچندقطره بارون ازش می باره٬می رم زیر اون سقف

پهناور.می رم کمی نفس بکشم٬کمی گریه کنم و خیلی زیادفکرکنم.نمی دونی چه حسی! داری

خودت روخالی می کنی ازهرچی بغض٬ودر ازای اون پرمی شی ازعشق٬ازمحبت٬ازپاکی٬ازآزادی٬

ازبوی بارون.راحت نفس می کشی ٬خیلی راحت......

.....من هنوز هم زیر بارون که می رم٬یادشمامی افتم وسراپااشک می شم.اونقدر خیس می شم

که شاید نتونید من روازبین اون همه بارون پیداکنید.....ومن هنوزدوستتون دارم.

+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 10 تیر1385 و ساعت 23:8 |
...درتمام مدت تنهاچیزی که ازعشقتان برای من قابل لمس بودوحقیقتا وجود داشت ٬ اشکهایی بودند که همیشه با من بودند.

من به سادگی می توانستم آنهارابر روی گونه هایم حس کنم و با سرانگشتانم آنها رالمس کنم.وچقدرآنها عطر تو را می دادند.چقدرمانند تو آرام م خرامان راه می رفتند٬چقدر...

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 6 تیر1385 و ساعت 9:3 |
 

سلام.من آمدم.بازمن ازراه رسیدم٬خسته وسراپانیاز.من آمدم.این بارعاشقترومحتاج ترازهرباردیگر.خدامی داندکه چقدرلحظه شماری کردم تا فرصتی دوباره پیداکنم٬تاباشماحرف بزنم.

چه بگویم؟ازغم دوریتان٬ازاین دل تنگم٬یاازاشک چشمهای غریبم.که شبی بی یادشمامراتنهانمی گذارند.

هنوزدوستتان دارم وهنوزبایادتان اشک درچشمانم موج می زند.شایدهنوز بزرگترین آرزویم درکنار شمابودن است٬وهنوزامیدزیادی برای آن دارم.

چه دنیای غریبی ست .زودمی گذرد.به سادگی وبه سرعت یک چشم به هم زدن٬ومن دراین فرصت کم فقط آرزوی باشمابودن را دارم...

نمی دانم چه می گویم٬دوریتان ...دوریتان...  بگذاریدفکرکنم...   بگذاریدببینم ازکدام راه٬ازکدام طرف    می توانم به آن چه می خواهم برسم...  نمی دانم...  کمکم کنید.

خسته ام٬خسته...

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت 19:35 |
امروزهم باد می آید.روزی بادمی وزد و روزی باران می بارد.بهاراست دیگر٬بهار.چقدراین بهار زیباست . برای انان که ان را زیبامی بینند.

بهار زیباست.شکوفه هایش٬جوانه هایش ٬عطرش٬نوازش بارانش وعبور و برخوردبادو نسیمش.همه اش را دوست دارم.ولی بازهم این همه زیبایی چیزی راکم دارد.آری کم دارد.آری همه اش زیباست امانوازش نگاه تورا٬عطردلربایت را شکفتن شکوفه هایت دیدارت رادر دل کم دارد.همه اش زیباست٬امامن به دنبال توام.به دنبال توکه مدتهاست ندیدمت.توچه می دانی که این دردچیست.فقط خود وخدای خودمی دانم. که چه می گذرد براین دل من٬اگراونباشد.توچه می دانی که دراین دل چقدرعشق ومحبت به تو ست. توازهمه چیزبی خبری.چه کنم٬چه کنم...دوستتان دارم.

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت 19:25 |