|
درددل وخاطره
|
ازپس اين همه سكوت نخواهي شنيد
ديگرخوب مي دانم كه چشمانم رانخواهي خواند.
اگرميلي براي خواندنشان داشتي تابه حال آنهارابارهاي بارخوانده بودي.
دیگررهایم کن...
دیگررهایم کن٬توخوب می دانی که روزی رهایم خواهی کرد.
پس بیش ازاین٬این دل بی تاب راوابسته به خودمکن.دیگررهایم کن وبرو و
بگذارتااخرعمرتنهاباخاطراتی که ازتوداشته ام این دل بی تاب را ارام کنم.
...وبعدازرفتنت ٬به جزپیکره ای سراپاغم واندوه ازمن نخواهدماند٬
وبعدازرفتنت من می مانم و یک دل دیوانه ی عاشق که هیچ گاه فراموشت نخواهدکرد.
درآن میانه کشته شدم من این چه کاری بود
ناچشیده جرعه ای از جام او
عشق بازی می کنم بانام او
انتظارفرج ازنیمه ی خردادکشم
من خراباتیم از من سخن یار مخواه
گنگم ازگنگ پریشان شده گفتارمخواه
من که باکوری و مهجوری خودسرگرمم
از چنین کور تو بینایی و دیدار مخواه
چشم بیمار تو بیمار نمود است مرا
غیر هذیان سخنی از من بیمار مخواه
با قلندر منشین گر که نشستی هرگز
حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه
مستم از باده ی تو و از مست چنین
پندمردان جهان دیده ی هشیارمخواه
/دی ماه ۶۵
عمر را پایان رسید و یارم از در در نیامد قصه ام آخر شد و این غصه را آخر نیامد
جام مرگ آمد بدستم جام می هرگز ندیدم سالها برمن گذشت و لطفی از دلبر نیامد
مرغ جان دراین قفس بی بال وپرافتاد و هرگز آنکه باید این قفس را بشكند از درنيامد
عاشقان روي جانان جمله بي نام و نشانند نامداران را هواي او دمي بر سر نيامد
كاروان عشق رويش صف بصف در انتظارند با كه گويم آخر آن معشوق جان پرور نيامد
مردگانرا روح بخشد عاشقان را جان ستاند جاهلان را اين چنين عاشق كشي باورنيامد
/ تيرماه ۶۶
غم مخورایام هجران روبه پایان میرود این خماری از سر ما می گساران میرود
پرده را از روی ماه خویش بالا میزند غمزه را سر میدهد غم از دل وجان میرود
بلبل اندر شاخسار گل هویدا میشود زاغ با صد شرمساری از گلستان میرود
محفل از نور رخ او نورافشان میشود هر چه غیر از ذکر یار از یاد رندان میرود
ابرها از نور خورشید رخش پنهان شوند پرده از رخسار آن سرو خرامان میرود
وعده دیدار نزدیک است یاران مژده باد روز وصلش میرسد ایام هجران میرود
/اسفند۶۷
انالله واناالیه راجعون.این شعر فقط ده ساعت مانده به پیوستن روح مقدس حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی تحریر شده است.
خیال کردم که بادعبورمی کند از روی پرده های قدیمی...
اتاق خلوت پاکی است.
برای فکر٬چه ابعادساده ای دارد!
دلم عجیب گرفته است.
خیال خواب ندارم...
که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش زفولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد