تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد
هیچ وقت تااین حدنمی خواستم به وجودم فکرکنم.هیچ وقت تابه این حددلم نمی خواست درمورد عشق حرف بزنم.رفتم دم پنجره٬پشت پرده.بین منی که به عشق فکرمی کردم بابچه هایی که ازچیزهای مختلف ودرنظرمن بیهوده حرف می زدند٬دیواری ازجنس پرده بود.این طرف دیوارمن بودم٬من بودم ودرختهایی که بابرگهای زرد ونارنجی دست به سوی آسمان بلندکرده بودند.من بودم ٬من بودم وفکربه این همه زیبایی.من بودم باکلی حرف.باکلی فکر.من بودم٬بافکرلحظه ای ازگذشته ونگاهی به مسیر پر ز پاییزی که اوتاچندلحظه ی پیش ازآن عبورکرده بود.بین پاییزاین راه وپاییزدرختان بابرگهایی به رنگ زرد و نارنجی و قرمز و عشق٬تناسب زیبایی بود.تناسب بودبین این همه عشق٬وتفاوت بودبین افکارمن دراین طرف پرده٬باافکاربچه ها درآن طرف...

دراین طرف خدابه طرز زیبایی پیدابود.خداپیدابود.عشق پیدابود.کلمه پیدابود. همگی درکنارهم آن چنان زیباجلوه می نمودکه مراسرشار ازعشق می کرد. عشقی که دوستش داشتم.عشقی که سراسر وجودم رافراگرفته بود.عشق به خدا٬عشق به این همه زیبایی٬عشق به اوکه برایم زیباترین مخلوق آن خالق است.

"وعشق٬تنهاعشق تورابه گرمی یک سیب می کندمانوس." "سهراب"

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 10:23 |
زیبای من٬زیبای من٬دوستت دارم٬دوستت دارم بارهابیشترازگلهای باغچه!؟شایدمسخره باشدولی٬تنهاخدامی داندکه این گلهاراچقدردوست دارم ودیگرتورا...

بازخدامی داند.

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 10:6 |
عاشقم٬عاشقم توراخواهم

جز تو یاری دگر نمی خواهم

روز و شب ازخدا تو راخواهم

لحظه ای باتوبودن ازخداخواهم.

 


وبازهم این دردهای آشنابه سراغم آمده است.این دردها رامی شناسم٬بهترازهر درد دیگر.این دردهامرابه یاداولین روزهای باتو بودن می اندازد . دوستشان دارم٬چون تمام وجودم را فرا می گیرد.دوستشان دارم چون نشانی ازتو دارند.دوستشان دارم٬چون ازفکر وخیال توسرچشمه می گیرند. دوستشان دارم چون می دانم روزی همین دردهامرا از پای در آورده وبه دامان پاکت می اندازد...دوستشان دارم.

...کاش فریادسکوتهایم رامی شنویدی...باتوبازبان سکوت ازعشق سخن  می گویم .که این زبان رساترین زبان برای من در برابرت بوده است.

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 و ساعت 18:33 |
این همه نگاه ولبخندوزیبایی راچه کنم؟

چه کنم این همه خوبی راخدایا...؟

 


مگراشکالی دارد؟!مگراشکالی داردعاشق این همه زیبایی بودن؟

مگر گناهست  کسی را تا این حد دوست داشتن...

مگر گناهست که آرزوی با تو بودن را دارم...

آخرچه کنم٬چه کنم که دیوانه ی این همه زیبایی ام.عاشق این همه

زیبایی ازآفریننده ای زیبا.

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 و ساعت 18:17 |
  ۱۲ اردیبهشت

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 و ساعت 14:39 |
هر روز که می گذرد بزرگتر می شوم وآرزو و رویای با تو بودن نیز در من بزرگتر و پربارتر می شود.بزرگ می شود و از جام وجودم لبریز.تو مثل گلی می مانی٬مثل گلی که درقلب من شکفته است و هر روز بزرگترمی شود.این گل دراعماق روح و وجودمن شکفته است.دوستت دارم.ای گل زیبای شکفته در وجودم.ای گلی که هر روز گلبرگهایت زیباتر و با طراوت تر می شود.دوستت دارم.
+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 21:29 |
کاش می شدهراحساسی را آن طورکه هست٬همان طورباصفاوزیباروی کاغذآورد.کاش می شداین همه باران راقطره قطره بر روی صفحه آورد.این همه عطروعشق ودلتنگی را.آن گاه هروقت به مرورخاطراتم می پرداختم درست مثل آن می ماندکه درهمان زمان هستم.

کاش حال که باران به این زیبایی می باردوصدای قطراتش این گونه بر روی دیوار وپنجره زیباجلوه می کند٬می توانستم حضورحقیقی تورا درکنارم احساس کنم.آن گاه خداوند زیباترین لحظه را به من عطامی کرد.ومن غرق دراین همه زیبایی وشکوه به تماشای این همه لطف ومهربانی او می نشستم.

                                       چونیلوفربرتومی پیچم٬

                                                                   بی تو من هیچم.

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 20:52 |
من وغرق نیاز٬تو و آن همه ناز

ای گل به خدادلتنگ توام٬درچنگ توام٬رام توام...

+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 20:39 |
دیگرقاب عکست جواب براین همه تشنگی من نمی دهد.دیگرخسته ام٬خسته.من وجودحقیقیتان را می خواهم٬نه قاب عکس ساکتتان را.من جسم حقیقیتان رامی خواهم٬نه همنشینی باخیالتان را.من خودتان رامی خواهم.وجودحقیقیتان.نفس گرم ولبخندزیبایتان را...

این دل عادت به بی وفایی ودوری ازشماراندارد.گذشته ازبی وفایی به شمادل بسته است ورهایی اش کارساده ای نیست...

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 1 اردیبهشت1385 و ساعت 10:53 |
تو هستی ومن.من هستم وتو.من هستم ووجودخسته ام٬که پراست ازدوری تو.مملونیازبه دوباره دیدنت.این وجودخسته نگاه تورامی خواهد٬لبخندتورامی طلبدوسلام گرمت راخواهان است.این اشکهایکی پس ازدیگری سرازیرمی شودوقطره قطره دم ازفراق تومی زنند٬این اشکهایکی پس ازدیگری به شوق دیدن توسرازیرمی شوند٬ولی تنهاقاب عکس ساکتت راروبروی خودمی بینند...

وقتی که هستی٬آن چنان مست ومحووجودت می شوم که دیگرهیچ راحتی خودراهم نمی بینم.وآن زمان که نیستی آن قدردلتنگ ومشغول به خاطرات گذشته می شوم که بازهم خودرانمی بینم.وقتی نیستی سراپااشک ودلتنگی می شوم٬وقتی نیستی من هیچم٬هیچ...

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 1 اردیبهشت1385 و ساعت 10:31 |