تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد
هنوزهم شبهابعدازرهایی ازتمام خستگی های روزروبروی قاب عکس همیشه ساکت زیبایت می نشینم.گاه احساس می کنم واقعاروبرویم حضورداری...٬

وآنگاه که غرق درتومی شوم٬بوی عطرت رااستشمام می کنم٬وگاه به خودمی آیم ٬نگاهی به اطراف می اندازم ومی بینم که نه٬من همان طور تنهاهستم وقاب عکس زیبایت هنوزروبروی من ست وحضورت درکنارم دریایی ازرویاهابیش نبوده است.دریایی بس بزرگ که من درآن غرق شده بودم وبوی عطرتومرا ازامواج وحشی وزیبای ان رهایی بخشیده است...

همان طورکه درحقیقت تومرا ازغرق شدن نجات دادی.دوستت دارم ای که درلحظه ی مرداب شدنم ماننددریایی عظیم نجاتم دادی.ای که وجودت حقیقتابرایم دریایی است ومراواداربه دریایی بودن می کند...

+ نوشته شده توسط هدی در دوشنبه 21 فروردین1385 و ساعت 12:10 |
...وحالاپس ازروزهاقلم به دست گرفته ام وروبروی قاب عکس شمانشسته ام.ازچه بگویم؟ازچه بنویسم؟ وقتی می دیدمتان هربارچشمانم باچشمانتان سخن می گفت٬ولی حالا چه ٬حالاکه جوابی برای  نوشته هایم ندارم٬رمقی هم برای نوشتنشان ندارم.

این روزها سخت شده ام٬سنگ شده ام٬بهتربگویم دیگرکسی راآن طورمثل قبل دوست ندارم .  وقتی می دیدمتان مثل این که انرژی خاصی داشتم.همه چیزوهمه کس وهمه وهمه رادوست می داشتم.ولی حالا.حالاکه نمی بینمتان....این دل امانم نمی دهد٬بی تابی می کند٬بهانه می گیردوباهمه ناسازگاری می کند.آخراگرشمابودیدآرامش می کردیدومرحمی روی زخم آن بودید.شماکه نیستیدچشمانم بی بهانه می بارند.بدون آن که دلیلی برای گریستن داشته باشند.شماکه نیستید٬شماکه نیستیدانگارهیچ  چیز آن طورکه بایدباشدنیست.وقتی شمانیستیدغم بدون تعارف مهمان دلم واشک نیزمهمان چشمانم می شود....دریایی پرازامواج متلاطم حرف دارم.ازغم دل وچشمانم ولی اگرنگویم بهترست.همین قدرکافیست!

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 16 فروردین1385 و ساعت 11:43 |