تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد
درددل وخاطره
بگذارحالاکه دستانش رادردستانم گرفتم واین حس به حقیقت پیوست ازآن لحظات بیشتربگویم.بگذاربرایت ازحال دلم ودستانم دردستانش درآن موقع بگویم:

بعدازآن که گرمای دستانش راازدور وسرشاری وجودش راکه ازهمیشه به من نزدیکتر بودرا احساس کردم٬ناگهان گرمای دستانش رادردستان سردم حس کردم.بله خودش بود!دستانی که این همه درموردش صحبت کرده بودم٬این همه دوستشان دارم واین همه آرزوی فشردن آنهاراداشتم.بله حالاآرام آرام به میان انگشتان من می دوید.چه بگویم ازفاصله ی دستانم بادستانش.چه بگویم ازگرمایش.فقط بگویم که دیگربین دستانم ودستانش فاصله ای نبود.دستانش رامثل همیشه رویایی بیش نمی دیدم٬دستانم راگشودم ودستانش رادردستانم فشردم٬همان طورکه اودستانم رامی فشرد. دستانش رافشردم تاازمیان آنهاعشق بشکفدوجوانه بزند٬تاشایدشکوفه های عشق راببیندوباورکندکه دوستش دارم.

دوست داشتم آن گاه که دستانش رادردست داشتم درچشمانش نگاه می کردم ودر آن موقع که اشک شوق ازچشمانم جاری می شد٬قطره ای هم دربین دستانمان می چکیدوآن گاه ازمیان دستانمان شکوفایی گلهای عشق به حقیقت می پیوست وآن گاه من سراپاشوروشوق وعشق به اومی شدم واوسراپاناباوری ازاین حقیقت که چقدردوستش دارم واوتابه حال این راباورنکرده بود.

ای کاش هیچ گاه انهاراازدست نمی دادم.کاش اجازه می داد٬دستان کوچکم کمی بیشتردردستان بزرگش قراربگیرند.ولی دستانی که عمری آرزوی فشردن آنهاراداشتم ٬لحظه ای بیش طول نکشیدکه دستانم را رهاکردند.........


نگاه مردمسافربه روی میزافتاد:

<چه سیب های قشنگی!

حیات نشئه ی تنهایی است.>

ومیزبان پرسید:

                       قشنگ یعنی چه؟

ـ قشنگ یعنی تعبیرعاشقانه ی اشکال

وعشق٬تنهاعشق

تورابه گرمی یک سیب می کندمانوس.

وعشق تنهاعشق

                         مرابه وسعت اندوه زندگی هابرد٬

مرارساندبه امکان یک پرنده شدن.

ـ ونوشداروی اندوه؟

ـ صدای خالص اکسیرمی دهداین نوش.

                                                              سهراب سپهری

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 17:56  توسط هدی  | 

به نام او٬به نام اوکه زیباترین حس رابه من داد.به نام اوکه بزرگ است.مهربان است.به نام اوکه هرچه دارم ازاودارم.حتی سلام عشق را٬حتی نگاه عشق راوحتی یک لبخندشیرینش را.

به نام اوکه زیباست وزیبامی آفریند.همان طورکه این همه زیبایی راآفریدوزیباترین آن رابازیباترین حس به من داد.وای که هرچه ازاو واین حس سخن بگویم بازکم است٬و وصف او و این احساس کار واژه های لال من نیست.این حس٬ این واژه٬این کلمه٬عشق رامی گویم٬عشق٬...

عجب بوی بارانی می دهداین عشق٬عجب حس پروازی دارداین عشق٬چه نرم ولطیف وسبکبال می توان بودباعشق.عشق٬عشق٬عشق٬حرف٬حس٬یاکلمه ای که به من حس پروازمی دهد٬به من حس پرگشودن وپروازدرهوای تورامی دهد.حس فارغ شدن ازاین دنیا٬حس بی وزن شدن٬سبک بودن٬آسوده بودن.حسی که می توانم چشمانم راببندم وباتمام وجودنفسی عمیق بکشم تاتمام ششهایم پرشودازهوای تو٬ازعطرتووازنام تو.آن گاه پرمی شوم ازتو٬پرمی شوم ازیادتو وسراپاتومی شوم.وآن گاه یادتو٬یادتوکه همیشه برایم زیبابودی٬هستی وخواهی ماند.......


کاش واقعا درکنارم بودی٬کاش توهم بامن کناراین همه زیبایی بودی.........مقصودم اززیبایی به این گلهای سرخ وبوی بارانی است که به مشامم می خورد٬مقصودم توهستی٬مقصودم توهستی که برایم زیباترینی ومقصودم وجودهمیشگی اوست٬اوکه همیشه وجودداردوهمه اینهازیباهستندوهرچهزیبایی می بینم دوست دارم توهم درکنارم باشی٬تاباتواین همه زیبایی کامل شود٬ولی باوجوداین همه زیبایی که درکنارم هست بازدستم٬چشمم ودلم دنبال توکه زیباترینی می گردد وبی نتیجه وخسته ازاین دنبال گشتن ها بازچشمان منتظرخودرابه قاب عکس همیشه ساکتت قانع می کند.

اماشایدروزی اگرخدابخواهد٬باتودرکناراین همه زیبایی باشم.ولی چه طور تومی توانی مثل من کنارزیبایی مثل خودت که بی مانندست باشی.کاش می توانستم توراهم از زیباترین چیزی که دارم بهره مندکنم٬همان طورکه تومرابهره مندکردی........وبازمی گویم که این همه زیبایی راخداوند می تواندلحظه ای وآنی ازمن بگیرد.همان طورکه درلحظه ای وآنی آن رابه من داده و  اوست که سرنوشت مارارقم می زند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت 17:31  توسط هدی  | 

تورادوست دارم٬گونه های چون گلت را.لبخندشیرینت راونگاه عاشق خسته ات را.تورادوست دارم٬تورادوست دارم ومی دانم اگرازاین احساس باتوسخن نگویم توهیچ گاه متوجه آن نخواهی شد.تورادوست دارم.دوستت دارم به اندازه ی تمام زیبایی ها.کاش صدایم رامی شنیدی.کاش نگاهم رامی فهمیدی.کاش این همه دیواروجودنداشت.آن گاه دیدارت آسان ترمی گشت.آن گاه نگاهت راآسان ترمی دیدم.آن گاه٬آن گاه...نمی دانم چه می شد.نمی دانم چه می شود.نمی دانم چه خواهدشد.حتی نمی دانم چه می خواهم.فقط می دانم که دوستت دارم.آن قدرکه درتصور هیچ کس نمی گنجدواگرهم بگنجدشاید مسخره باشد.مگرچیست؟این همه مردم دروغ یاراست عاشق این همه زیبایی ونازیبایی می شوند٬حال که نوبت به من رسید مسخره است.وبازنمی دانم.من هیچ نمی دانم وفقط خداست که می داند.وظیفه ی من فقط تلاش است.
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 20:50  توسط هدی  | 

بشکن دل بی نوای مارا ای عشق

این سازشکسته اش خوش آهنگ تراست.


عشق ناتمام

خوب من عشق چنین نیست که می پنداری

دوست دارم که به این وسوسه تن نسپاری

می رسد آخر این جاده به تشویش و جنون

بهترآن است دراین راه قدم نگذاری

عشق یعنی نه شبت چون شب نه روزت چون روز

گاهی آن سوترازاین دایره ی تکراری

عشق یعنی خویش رابه کناری بنهی

مثل موج آن طرف خویش قدم برداری

یک نفرپیش ترازتوبه من این آموخت

مثل یک سنگ شوم باهمه ی دشواری

                                                   سهیل محمودی

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 اسفند1384ساعت 20:38  توسط هدی  | 

به نام اوکه زیباست.زیبامی آفریندوزیبایی رادوست می دارد.به نام اوکه روزی آتش عشق شیرین رااین چنین دردلم شعله ورساخت وهمواره می تواندروزی آن رااز من بگیرد.به نام او و به یاد زیباترین گلبرگ گل زندگیم.به نام مهربانترین آفریننده وبه یادزیباترین مخلوق این خالق.وبادلی سرشارازعشق که درنظرم زیباترین عشق است٬عشقی به لطافت گلهای بهاری.                                                                دلم پراست ازعشق.دلم پراست ازیادوخاطره ی تو.ازدستهایت٬ازصدایت٬ازعطرت٬وازنگاههایی که ازوصف آن عاجزم.آه٬که چقدردوستت دارم.آنقدرکه تصورآن رانمی کنی.نه تنهاخودت بلکه هیچ کس باورنمی کند که تاچه اندازه دوستت دارم.                                                                                                   دوستت دارم وباتمام میل به تو٬بازگوشه ای ایستاده ام وتنهانگاهت می کنم.درحالی که دوست دارم درکنارت باشم.نزدیکترازهرکس دیگربه تو.دوست دارم درکنارت باشم وتونیزدرکنارم باشی.آن گاه دستان زیبایت راآنچنان دردستان پر زنیازم می فشرم٬تاعشق بشکفد.ومی گویم که چقدردوستت دارم.          آن گاه شایدازلرزش صدایم وسردی دستانم متوجه شوی که چه می گویم وچه می خواهم!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت 10:18  توسط هدی  |