بعدازآن که گرمای دستانش راازدور وسرشاری وجودش راکه ازهمیشه به من نزدیکتر بودرا احساس کردم٬ناگهان گرمای دستانش رادردستان سردم حس کردم.بله خودش بود!دستانی که این همه درموردش صحبت کرده بودم٬این همه دوستشان دارم واین همه آرزوی فشردن آنهاراداشتم.بله حالاآرام آرام به میان انگشتان من می دوید.چه بگویم ازفاصله ی دستانم بادستانش.چه بگویم ازگرمایش.فقط بگویم که دیگربین دستانم ودستانش فاصله ای نبود.دستانش رامثل همیشه رویایی بیش نمی دیدم٬دستانم راگشودم ودستانش رادردستانم فشردم٬همان طورکه اودستانم رامی فشرد. دستانش رافشردم تاازمیان آنهاعشق بشکفدوجوانه بزند٬تاشایدشکوفه های عشق راببیندوباورکندکه دوستش دارم.
دوست داشتم آن گاه که دستانش رادردست داشتم درچشمانش نگاه می کردم ودر آن موقع که اشک شوق ازچشمانم جاری می شد٬قطره ای هم دربین دستانمان می چکیدوآن گاه ازمیان دستانمان شکوفایی گلهای عشق به حقیقت می پیوست وآن گاه من سراپاشوروشوق وعشق به اومی شدم واوسراپاناباوری ازاین حقیقت که چقدردوستش دارم واوتابه حال این راباورنکرده بود.
ای کاش هیچ گاه انهاراازدست نمی دادم.کاش اجازه می داد٬دستان کوچکم کمی بیشتردردستان بزرگش قراربگیرند.ولی دستانی که عمری آرزوی فشردن آنهاراداشتم ٬لحظه ای بیش طول نکشیدکه دستانم را رهاکردند.........
نگاه مردمسافربه روی میزافتاد:
<چه سیب های قشنگی!
حیات نشئه ی تنهایی است.>
ومیزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
ـ قشنگ یعنی تعبیرعاشقانه ی اشکال
وعشق٬تنهاعشق
تورابه گرمی یک سیب می کندمانوس.
وعشق تنهاعشق
مرابه وسعت اندوه زندگی هابرد٬
مرارساندبه امکان یک پرنده شدن.
ـ ونوشداروی اندوه؟
ـ صدای خالص اکسیرمی دهداین نوش.
سهراب سپهری

