تبليغاتX
به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد
من خسته ام.خسته٬ ومن رو وجودهیچ کس به جزاونمی تونه راضی کنه.خدایاکمکم کن دیگه طاقت ندارم.خسته ام٬خسته ازاین همه راه.ولی٬ولی این راه رو دوست دارم و به این راه عشق می ورزم.این جاده بوی تو رو می ده.از این راه تو هم عبور کردی.صدای قدمهات هرلحظه توی گوش من هست.صدای عبور تو از این جاده.بوی عطرت توی این جاده پیچیده.جای نگاهت توی این راه هست...

هرگاه به عقب نگاه می کنم می بینم که راه زیادی روطی کردم وتاب وتوان این روکه به عقب برگردم روندارم.وقتی به روبرونگاه می کنم انتهای این جاده رونمی بینم.انتهای این جاده برای

من٬برای منی که این همه صبرکردم وبازهم صبرمی کنم ومنتظرمی مونم شبیه به یک سراب. انتهای این جاده خیلی دور٬دورتر از این حرفها.برای رسیدن به آخرجاده بایدامید داشت٬بایدنیرویی برای رفتن این راه داشت.پس باید بلند بشم.بلند بشم وبا امیدبه خدا گام جدیدی بر دارم.بالاخره به آخرجاده می رسم٬ولی اگربعداز رسیدن به آخرجاده بفهمم که تمام مدت برای رسیدن به سرابی بیش تلاش نمی کردم چه؟آن وقت٬آن وقت زندگی چه می شود.آیابازبوی امیدوتلاش وعشق ومحبت می آید؟آیا آن وقت گامی برای شروع راهی جدید وجود خواهد داشت؟آیا بازبوی عطرتو را استشمام خواهم کرد؟یانه؟! آیابه تو٬به تویی که بیش ازهرکسی در زندگی دوستش دارم خواهم رسید؟ آیابازباتوخواهم بودوتوبامن خواهی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 15 بهمن1384 و ساعت 10:18 |
من خودم روگم کردم.توی راهی که داشتم می اومدم ٬یکجایی٬پشت سرم توی راه٬کنارجاده افتادم وبعدازاون هم دیگه خودم رو پیدانکردم.کمکم کنید٬کمکم کنیدتاقسمت گمشده ی خودم روپیداکنم.به من اجازه بدهیدتانفس بکشم.اجازه بدهیدآزادباشم٬چشمهایم روبازنگه دارم٬تاشایدبیرون ازاین همه حصارخودم روپیداکنم.تابه همتون نشون بدم که من کیم؟که من چیم؟چی می خوام٬چی نمی خوام وبا کی می خوام باشم وکی می خوام بشم؟

می خوام زندگی کنم!می خوام نفس بکشم.به من اجازه ی نفس کشیدن با او رو بدهید.می خوام خودم باشم.می خوام خودم روپیداکنم.درکل بگم٬می خوام زندگی کنم٬عشق کنم٬نفس بکشم.  می خوام توی زندگی ام باتوباشم.باتو٬تو٬...دیوانه ی توام.دیوانه ی تو وخنده هایت٬دیوانه ی نگاهت. دیوانه ی هرچه ازتوست.دیوانه ی توام.بیقرارباتوبودنم.

  بی تاب یک سلامت.باتودرخیال خود درسایه ی او٬عشق می کنم. زندگی می کنم.باتو ٬ با تو زندگی می کنم...

+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 15 بهمن1384 و ساعت 9:51 |
بالاخره فرداهم می آید.فرداهم خود روز دیگریست.فردا و فرداهای باتوبودن زیباست.زندگی زیباست . فردا می آید وتو بازمی گردی وبالبخندشیرین توآفتاب زیباترطلوع می کند.فرداهم می آیدوروزی دیگربه روزهایی که بایادتونفس کشیدم می افزاید.فرداهم می آید.فردایی باتو.فردایی از تو.درکنارتو. بالبخندتو. بانگاه تو.وباصدای گرم ومهربانت.فرداهم می آیدومن امروز در تب فردامی سوزم.فردایی که باتوهستم .  فردایی که زندگی جدیدی است وفردایی که دوستش دارم.زندگی.زندگی رامی گویم دوستش دارم. عشق را.محبت را.باتونفس کشیدن راوخدا را دوست می دارم.                                                      به هرچه زیبایی هست عشق می ورزم.بایادزیباییها زندگی زیبامی شود.بایاداو.بایادتو.بایاد...             کاش مردم زندگی رازیباترمی دیدند.کاش همدیگر راکمی بیشتردوست داشتند.کاش مردم همه یشان مثل گل بودندوقدرآنهارامثل گل که چندروزی بیشترعمرنمی کندمی دانستیم.کاش آنهایی هم که گل بودندنمی پژمردند.کاش گلهانمی مردند.کاش زیباییهاجاودانه بودندوکاش توهمیشه کنارم بودیوکاش . کاش......دلم پراست ازکاشهای بی وصال.
+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 19:57 |
عزیزدلم .کجایی؟کجایی که دلم برایت خیلی تنگ شده.کجایی که ازدوری ات خیس خیسم.خیس ترودلتنگ ترازهروقت دیگه.این جاعلاوه بربارانی که درمن می بارد.آسمان هم بامن هم صدامی بارد وخیس خیس است.بهارهمین است.دیوانه ی بهاروبارانهایش هستم.نرم و مهربان وآرام ولطیف.درست مثل تو.درست مثل هرچه زیبایی که می بینم وبه تو شبیه می کنم.                                             گرچه می دونم که بادیدارت سراپا اشک می شوم.ولی همچنان مشتاق ومنتظردیدار روی توهستم.ای زیباروی من.ای کسی که دیدارت جان تازه ای به من می دهد.

... وهمچنان باران می باردولحظه به لحظه تندترمی شودودل من بی تاب تروتنگ تربرای دیدارتو.برای لحظه ای دیداردوباره ی تو.اگراین بارانهای بی امان مجال بدهدوفرداهواآفتابی باشد.دیدار دوباره ی توحقیقت می پذیردودیدارت چشمان خسته ومنتظرمراقوت می بخشد.واگرخدابخواهد توفردا خواهی آمد.خواهی خندیدوخواهی نخواهی دل بی تابی را آرام می کنی.آرام.آرام...                                   ولی این آرامش دیری نمی پایدکه به فکر دوری ازتومی افتم وشروع به تلاش مجدد برای نزدیکی به تو وبرای باتو بودن می کنم.برای درکنار تو بودن.باتونفس کشیدن و به طنین گرمت گوش دادن درحالی که مشامم پراست ازبوی عطرتو.وبه من نیرومی دهدکه برای رسیدن به هدفم تلاش کنم.وهرگاه خواستم ازپابیفتم ویامیانه ی راه به عقب بازگردم.یادتو.عطرتو وهرچه ازتودارم مرا ازبازگشت بازمی داردونیروی تازه ای به من می بخشدوبه من گام تازه ای برای هدفم می دهد.                                                      خدایابه امیدخودت.

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 13:6 |
به نام مهربانترین خالق که زیباترین مخلوق خودرابه من نشان داد.به نام بخشنده ترین بخشنده که دلی این چنین وقلبی این چنین به من داد.به نام او.به نام خالق من ومعشوقم.ودرسایه ی مهربانی ولطف خدابه یادعزیزترین کسم وباوجودزیباترین حسم.بایادزیباترین نگاههاوشیرین ترین لبخندهاکه ازآن کسی جزاونیست.او.اوکه دیوانه واردوستش دارم.اوکه وجودی گرم وزندگی بخش دارد.اوکه روحی بزرگ وزیبادارد.او.اوکه به من درس صبروسکوت وعشق ووفاداری راداد.اوکه ناخواسته دردل من راه پیداکردومن که عاشقانه اورادردل خودپذیرفتم.                                                                                            انسان.خدا.عشق...زندگی چیزی به جزاین چندکلمه نیست که هرکدام ازاین کلمات برای خود دنیایی است.دنیایی بس بزرگ وعمیق.دنیایی که باراه یافتن به هریک صاحب زیباترین احساسها می شوی ودربه یادماندنی ترین لحظات.غرق.
+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 11 بهمن1384 و ساعت 11:46 |
ازچی بنویسم؟ازخودم بنویسم واین دل بی تابم.یاازتوبنویسم وازاین همه زیباییت.

ازچشمهای همیشه محتاج وآروم خودم بنویسم.یاازچشمهای پرازدردتو .

ازلبهای همیشه بسته ی خودم بنویسم.یاازلبهای شیرین ترازقندتو.

ازدستهای تشنه وعاشق خودم بنویسم. یاازدستهای پرازتجربه وعاشق تو.

ازوجودپرازنیازخودم بنویسم. یاازوجودگرم وآتشین تو.

ازنگاههای خودم بنویسم.یاازنگاههای پرازمعنی وعمیق تو.

ازچی بنویسم؟!هان توبگو.توبگوازچی بنویسم.فکرمی کنم اگرازتو از تویی که دیوونم کردی .ازتوازاون نگاههات.ازاون خندیدنهات .ازدردهات.ازحرفهات.ازبودنهات.ازنبودنهات.ازوجودگرم وپرازغرورت.ازقدمهای استوارت.ازحرفهای شیرینت.ازنگاه عاشقت.ازدستهای بزرگت.وازهرچی ازتو و باتوبودن که من روعاشق کرده بنویسم بهترباشه...                                     

+ نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 17:13 |
روزهایکی پس ازدیگری می گذرد.وهرروزکه می گذرد معشوق من زیباترمی شود.عشقم چند برابرمی گردد وخودم خسته تروضعیف ترمی شوم. روزهامی گذردومن هرروز رابه امیدروزوصال بااومی گذرانم . روزهامی گذردومهراودردل من دوچندان می شود.روزهامی گذردونیازمن به اوبیشترمی شودواوازمن دورتر. وچقدرسخت که کسی تمام زندگی رادرکس دیگرببیندواوهرروزدورترازمن بشود.ای کاش.ای کاش ذره ای ازاین نیازدراو وجود داشت.ای کاش ذره ای ازعشق من به خودخبرداشت .منی که تمام زندگی ام اوشده.منی که دراونگاه می کنم.دراونفس می کشم ودراوامیدبه زندگی آینده دارم.چقدرخسته ام . چقدرخستهچقدراحتیاج به یک هوای تازه دارم.چقدردوست دارم مدتی ازاودورباشم ودوباره باجانی تازه به پیش اوبازگردم.ولی چه طور.چه طورمی توانم دورازاوجانی تازه بگیرم درحالی که جان من اوشده.وچه طورمی توانم دورازاونفس بکشم درحالی که من دراونفس می کشم.ولی چه کنم چه کنم که ازاودورم ونمی توانم به نفسم جان تازه ای بدهم.خسته ام خسته.ذره ذره ی وجودم دم ازنیاز به او می زند . خدایاخسته ام کمکم کن.
+ نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 11:6 |
همیشه بانفس تازه راه بایدرفت وفوت بایدکرد

که پاک پاک شودصورت طلایی مرگ.

سهراب

+ نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 9 بهمن1384 و ساعت 10:30 |
خوشابه حال گیاهان که عاشق نورندودست منبسط نورروی شانه ی آنهاست...

سهراب                                                          

وخوشابه حال من که عاشق توام و...

+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 16:25 |
من توی این راه زیادرفتم.این ماجرا رو تا به حال چندین بارتجربه کردم.من زیاد عاشق شدم ولی همه ی اونها روزی تموم شده.ولی.ولی.ولی این یکی باتمام اونها فرق داره.این یک چیزدیگست.این بارنه تنهاعشقم پایدارتراز عشقهای قدیمی بلکه معشوقم هم کس دیکه ای.نمی دونم چه طوربگم.تمام زندگی ام اون شده.حتی نفسم رو هم با یاد اومی کشم.اون رو دوست دارم خیلی زیادبیشترازهرکس وهرچیزدیگه ای توی دنیابرام ارزش داره.عشق برام یک دنیا شده که دنیاش ازهردنیای دیگه ای برام بزرکتر.همه وجودم اوشده.هیچ چیزمن رو به اندازه ی بااوبودن شادنمی کنه.نه هیچ چیزونه هیچ کس.  بااوبودن برای من مثل آزادی.مثل آزادی یک مرغ ازقفس تنگش که به هرطرفی می ره به میله های خاکستری برخوردمی کنه وبا آزادی از این قفس هیچ آرزوی دیگه ای توی دنیانداره.بااوبودن برای من مثل نفس کشیدن درهوای پاک که باهردم وبازدم ششهام پرازاکسیژن خالص می شه.پرازخیال او می شه.پر از نگاه او وپرازطنین گرم ودلنشین صدای او.بااوبودن.بااوبودن برای من مثل یک خواب.مثل یک رویاس.مثل یک آرزو که شب و روز برای این که به حقیقت بپیونده تلاش می کنم.بهترین احساس ممکن در زندگی ام حس با اوبودن ودرکنار اوبودن وحضورحقیقی اودرکنار این وجودیخ زده است.همین.
+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 8 بهمن1384 و ساعت 10:47 |
...وبازهم تنهایی.البته نمی شه گفت تنهای تنها.آخه اینجاحس هایی وجوددارندکه نفس می کشندو خیلی زنده اند.این جامن هستم.خداهست.یادوخاطره ی بااوبودن وصدای نفسهاش توی گوش من هست.من اینجاتنهانیستم.اوهست.عطرش هست وقاب عکس همیشه ساکتش کنارم.من هستم. امروزهست.صدای قطره های آب هست وگاهی هم صدای چندماشین.                                           من اینجاتنهانیستم .یعنی هیچ وقت تنهانیستم.اوهست.خدارو می گم.همیشه وجود داره.راستی تا یادم نرفته بگم یکی ازچیزهای خیلی زنده ای که اینجاهست و فراموشش کرده بودم دونه های اشکم که کلی حرف داره وحرفهاش رو قطره قطره بازگو می کنه.هرقطره اش کلی حرفه.هر قطره اش سرا پانیازه.    کاش اینجابودی.کاش حضورت درکنارم حقیقت داشت.کاش یک قطره ی من رو می فهمیدی.کاش ازاین همه دونه ی اشک محتاج فقط به فقط پاسخ نیازیک کدومشون رو می دادی.اون وقت برای من کافی بود.اون وقت این قطره ی بی نیازمی رفت وبه دریای نیاز اشکهام می پیوست.اون وقت می شدم یک قطره ی بی نیازتوی دریای نیاز.اون وقت سرا پا تومی شدم.اون وقت پرازتومی شدم.پرازیک نگاه متوجه تونسبت به من.کاش من رو می دیدی.کاش توهم من رودوست داشتی.وای خدای من اون وقت چی می شد.به اندازه ی تمام دنیابرای من ارزش داشت.کاش اونقدرکه توبرای من باارزش وباشکوه بودی ذره ای هم من برای تو بودم.می دونم.می دونم که توقع زیادی دارم.ولی چی کارکنم که این کاردل...

+ نوشته شده توسط هدی در جمعه 7 بهمن1384 و ساعت 20:58 |
برگرد.برگردوباوجودگرمت وجودیخ زده ونگرانم روگرم کن.برگردوبانگاه مستت عاشقترم کن.برگردوبالبخند شیرینت باردیگر زندگی رابرایم شیرین کن.برگرد می خوام برای یکباردیگرهم که شده طعم خوش باتوبودن رواحساس کنم.برگردوباصدای گرمت وجودم روگرم کن.برگرد برگرد که سخت نگرانتم.نگران خودخودتم.دیگه بی توزندگیم روح نداره.برگرد. برگردو باروح بزرگت روح زنده بودن روبه من بازگردون.برگردمی خوام سیرنگاهت کنم...
+ نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه 6 بهمن1384 و ساعت 11:47 |
نه این وجودیخ زده واین دستهای سردواین نگاه بی رمق به این سادگی هاوبا این حرفها گرم نمی شه.نه.نه.این وجود یخ زده احتیاج به یک وجودآتشین داره.این دستهای سرداحتیاج به دستهای گرم داره.باید روزی خورشیدعشق ازپشت ابرهادربیادوبرپیکره ی غم زده و نگران من بتابد.بایدبیرون بیادوباوجودگرمش.وجودم رو گرم کنه.بایدبیرون بیادودستهای یخ زده ام رو در دستان گرم ومهربانش بگیره.بایدطلوع کنه وباگرمی نفسش دنیارو که در نظرم سردو یخ زده شده دوباره زنده کنه.
بایدطلوع کنه وباگرمی سلامش دل یک عاشق نگران چشم به راه وشادکنه.آره بایدبیرون بیادوآتش عشق رودردلم دو چندان بکنه.آره دیگه وقتش که بیرون بیای .ای کسی با دیدارت روحم تازه می شه.باید بیرون بیای ومن رواز این همه سرما نجات بدی.بیرون بیاآفتاب عشق شیرین من.بیرون بیاکه سخت چشم به راحتم.بیرون بیا خورشیدم.به دیدارم بیا که سخت نگرانتم.
+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 19:41 |
جام.جام شراب تو.چه شرابی.چه عطری.چه ساغری وچه ساقی.آه از این جام.از این جام عطر افشان.آه از این جامی که هر چه می خورم سیراب نمی شم . بلکه تشنه تر می شم.آه از این شرابی که هرچه می خورم مست ترمی شم.اماچه مستی!مستی سرا پا هوشیاری.مستی که سرا پایش نیاز و احتیاج به این جام شراب.مستی که بی جام شرابش می میره.شرابی که بهش خوکرده.شرابی که ازهزاران آب سیرابترش می کنه.جام شرابی که اگربشکنه اون عاشق رو از پا می اندازه.فقط اجازه بده یکباردستم به این جام بخوره.مطمئن باش که تاابداین جام از دستم نمی ره.واقعا که خوردن این شراب مهارت میخواد . واقعا رسیدن دست به این جام استقامت می خواد.ایمان می خواد.شرابی ازاین شیرین تر و گواراتر ندیدم.من مست اون شراب و اون ساقی ام.من شراب شیرینم رو می خوام.من جام عشقم رو می خوام جامی که شراب درونش مملو از شراب عشق.عشق به تو...

به مانندمستی شدم که با خوردن و دیدن اون جام هربارمست تر می شم.و وقتی جام رو ازمن دور می کنید سخت بی تابی می کنم ودلتنگ می شم.

+ نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 16:32 |
امیدوارم روزی برسه که همه بفهمیدکه من عاشق چی بودم.عاشق کی بودم.ازدیدن کی وازندیدن کی ازشنیدن صدای چه کسی دلم وتمام وجودم می لرزید.کم کم همتون من رو تحصین می کنیدکه آفرین عاشق چه موجودبزرگی شدی.البته کمتر کسی می تمونه اون چیزایی روکه من دیدم ببینه.آخه من بانگاه اول عاشق اوشدم.من دراولین برخورد دیوونت شدم واولین بارکه صدات رو شنیدم ازخودبی خود شدم.دیدم همه رودیدم.تونگاهت دیدم.تو پیشونیت خوندم.توفکرت.توقلبت.تووجودت دیدم.همه چیز و دیدم.زندگی رو تو نگاهت دیدم.خوش ترین صداهاروتوی طنین صدات شنیدم.آره دیدم.همه ی حرکاتت رو دیدم.حرکاتی بودکه باهاش زنده می شدم.زندگی می کردم.منی که ناامیدوتنهاتوی جاده ی سردرگمی افتاده بودم.توبلندم کردی.توباوجودت بلندم کردی.(نمی گم بانگاه چون نگاه گول می زنه دل رو )باحرکاتت.باوجودت.باگرمی نفست من روبلندکردی.توبه من یاددادی.توبه من خیلی چیزهارویاد دادی.به من درس وفاومهرومحبت وغرور و سکوت رو دادی.توبودی که من روباعشق آشنا کردی.تویی که حتی خبرازمن نداری!نمی دونم ولی احساس می کنم که بی تو هیچم.بافکرتوزنده ام.اگر روزی تو نباشی من می میرم.واین رو می دونم که عاشقانه و خالصانه دوستت دارم و به حرمت اون نگاه آشنایی که به من کردی و مهر و وفا و عشقی که به من یاد دادی تا ابد دوستت دارم و مدیونتم.تا ابد تا لحظه ی مرگ.آخه خودت یادم دادی که با وفا باشم.خودت یادم دادی تا آخربرم.پس توقع نداشته باش که ترکت کنم.
+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 4 بهمن1384 و ساعت 20:20 |
حقیقتش روبگم من تورومی خوام...

تویی که توی نگاهت مهرموج می زنه.

تویی که سیل نیازازمژگانت جاری.

تویی که ازکمان ابروت غرورمی ریزه.

تویی که باقدمهات نازروبه همه جامی بری.

تویی که وقتی صحبت می کنی مست می شم.

تویی که وقتی آه می کشی درد می شم.

تویی که وقتی می خندی عشق می شم.

تویی که وقتی نگاهم می کنی آروم می شم.

تویی که وقتی کنارمی باتماموجودکنارتم.

تویی که وقتی بامن صحبت می کنی سراپاگوشم.

تویی که بوی عطرت به مشامم می خوره ازخودبی خود می شم.

تویی که باهرحرکت دستت دلم می لرزه.

تویی که عزیزترینمی وحاضرنیستم یک لحظه باتوبودن روباهیچ چیزعوض کنم.

تویی که پیچ هرمویت دیوونم می کنه.

تویی که صدات آرومم می کنه.

تویی که طنین هرنفست نفسم رو تازه می کنه.

تویی که اگرنبینمت دلتنگت می شم.

تویی که باعشق ورزیدن بهت به همه ی دنیاعشق می ورزم.... آره آره حقیقتش روبگم من تو رو می خوام.تویی که باتوزنده ام.

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 4 بهمن1384 و ساعت 19:12 |
کجایی؟محبوب این دلکجایی؟امروز اومده بودم درهوای تو نفسی تازه کنم نبودی .اومده بودم این دل تنگم روشادکنم نبودی.اون لحظه هایی که چشم ازدربرنمی داشتم ودرشعرهای عاشقانه ای که زیرلب می خوندم فقط نام تورو می بردم توکجابودی؟کجایی شیرینم؟کجایی که حتی بابردن نام شیرین توطعم شیرین ترین لحظات زندگی رو احساس می کنم؟کجایی شیرینم؟کجایی که بایادوخاطرات توزیباترین واستوارترین گامهاروبرمی دارم.کجایی دلم تنگ؟دلم تنگ برای شیرین ترین شیرینی زندگیم.دلم تنگ برای اون قامت سروت.دلم تنگ برای اون خنده های شیرینت.دلم تنگ برای اون وقتهایی که باهم می خندیدیم.دلم تنگ برای اون نگاههای شیرین دوست داشتنیت.حتی دلم برای دستهایت وبوی عطرت هم تنگ شده.در کل بگم شیرین جان دلم برای خودت تنگ شده.

                                                                                   می ترسم!ازهرچه دوری ازتومی ترسم.

+ نوشته شده توسط هدی در سه شنبه 4 بهمن1384 و ساعت 18:32 |
سلام.سلام گرمی به گرمترین وجودی که تاحالا در عمرم دیدم.پاک ترین وخالصانه ترین ودوستانه ترین سلام رو نثارتو میکنم.نثار تویی که دوستت دارم و حاضرم تمام زندگی هم رو برای وصال به تو بگذرونم.سلام.سلام به تویی که با دیدنت تمام وجودم لبریز از عشق و محبت و هنر می شه.سلام به تویی که هیچ وقت نفهمیدی چقدردوستت دارم.باتوهستم با تویی که از این همه عشق و محبت بی خبری.باتویی که بدجوری تودلم نشستی وبه این سادگی هاهم بیرون نمی ری.یعنی نمی گذارم که بیرون بری.باتویی که تمام عشق ومهرومحبت وزندگی ام روبرای ماجرای این عاشقی با تو میگذارم.
+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 1 بهمن1384 و ساعت 17:37 |
فکرخاطراتم بااون که بهترین لحظات زندگی من هستندتموم وجودم رو پرازعشق می کنه.پر از او می کنه. پر از بوی او پر ازصدای گرم او.پر از درد پر آه.مملو از همه چیز.بهترین احساسهایی که ممکن درعمرم داشته باشم.کاش متوجه می شد.کاش متوجه می شد که چقدر بهش محتاجم و روز به روز نیازم بهش بیشتر می شه .کاش این رو از نگاه و حرکاتم می خوند.کاش این رو از چهره ی عاشقم می خوند.کاش.کاش.کاش...کاش اون مال من بود و من مال اون بودم.کاش می دونست که چقدردوستش دارم.کاش این رو می دونست.اون وقت شاید هیچ گاه ترکم نمی کرد و لازم نبود که تمام لحظات خوشم رو به روز جدایی خاتمه ببینم.ولی افسوس.افسوس که هیچ گاه متوجه احساسات من نمی شی.هیچ وقت.افسوس.افسوس که نه می تونم ازتودل بکنم ودل به دیگری ببندم و نه به آرزویم میرسم.حیف ازاین همه عشق و محبت که هیچ گاه متوجه اونهانبودی .حیف ازاین همه عشق ومحبت خالص وپاک که همیشه بی جواب می مونه.دلم به حال دلم می سوزه.به حال این دل عاشق بیچاره.خبر نداره که بعدازاین چه برسرش می یاد............
+ نوشته شده توسط هدی در شنبه 1 بهمن1384 و ساعت 17:15 |