هرگاه به عقب نگاه می کنم می بینم که راه زیادی روطی کردم وتاب وتوان این روکه به عقب برگردم روندارم.وقتی به روبرونگاه می کنم انتهای این جاده رونمی بینم.انتهای این جاده برای
من٬برای منی که این همه صبرکردم وبازهم صبرمی کنم ومنتظرمی مونم شبیه به یک سراب. انتهای این جاده خیلی دور٬دورتر از این حرفها.برای رسیدن به آخرجاده بایدامید داشت٬بایدنیرویی برای رفتن این راه داشت.پس باید بلند بشم.بلند بشم وبا امیدبه خدا گام جدیدی بر دارم.بالاخره به آخرجاده می رسم٬ولی اگربعداز رسیدن به آخرجاده بفهمم که تمام مدت برای رسیدن به سرابی بیش تلاش نمی کردم چه؟آن وقت٬آن وقت زندگی چه می شود.آیابازبوی امیدوتلاش وعشق ومحبت می آید؟آیا آن وقت گامی برای شروع راهی جدید وجود خواهد داشت؟آیا بازبوی عطرتو را استشمام خواهم کرد؟یانه؟! آیابه تو٬به تویی که بیش ازهرکسی در زندگی دوستش دارم خواهم رسید؟ آیابازباتوخواهم بودوتوبامن خواهی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می خوام زندگی کنم!می خوام نفس بکشم.به من اجازه ی نفس کشیدن با او رو بدهید.می خوام خودم باشم.می خوام خودم روپیداکنم.درکل بگم٬می خوام زندگی کنم٬عشق کنم٬نفس بکشم. می خوام توی زندگی ام باتوباشم.باتو٬تو٬...دیوانه ی توام.دیوانه ی تو وخنده هایت٬دیوانه ی نگاهت. دیوانه ی هرچه ازتوست.دیوانه ی توام.بیقرارباتوبودنم.
بی تاب یک سلامت.باتودرخیال خود درسایه ی او٬عشق می کنم. زندگی می کنم.باتو ٬ با تو زندگی می کنم...
... وهمچنان باران می باردولحظه به لحظه تندترمی شودودل من بی تاب تروتنگ تربرای دیدارتو.برای لحظه ای دیداردوباره ی تو.اگراین بارانهای بی امان مجال بدهدوفرداهواآفتابی باشد.دیدار دوباره ی توحقیقت می پذیردودیدارت چشمان خسته ومنتظرمراقوت می بخشد.واگرخدابخواهد توفردا خواهی آمد.خواهی خندیدوخواهی نخواهی دل بی تابی را آرام می کنی.آرام.آرام... ولی این آرامش دیری نمی پایدکه به فکر دوری ازتومی افتم وشروع به تلاش مجدد برای نزدیکی به تو وبرای باتو بودن می کنم.برای درکنار تو بودن.باتونفس کشیدن و به طنین گرمت گوش دادن درحالی که مشامم پراست ازبوی عطرتو.وبه من نیرومی دهدکه برای رسیدن به هدفم تلاش کنم.وهرگاه خواستم ازپابیفتم ویامیانه ی راه به عقب بازگردم.یادتو.عطرتو وهرچه ازتودارم مرا ازبازگشت بازمی داردونیروی تازه ای به من می بخشدوبه من گام تازه ای برای هدفم می دهد. خدایابه امیدخودت.
ازچشمهای همیشه محتاج وآروم خودم بنویسم.یاازچشمهای پرازدردتو .
ازلبهای همیشه بسته ی خودم بنویسم.یاازلبهای شیرین ترازقندتو.
ازدستهای تشنه وعاشق خودم بنویسم. یاازدستهای پرازتجربه وعاشق تو.
ازوجودپرازنیازخودم بنویسم. یاازوجودگرم وآتشین تو.
ازنگاههای خودم بنویسم.یاازنگاههای پرازمعنی وعمیق تو.
ازچی بنویسم؟!هان توبگو.توبگوازچی بنویسم.فکرمی کنم اگرازتو از تویی که دیوونم کردی .ازتوازاون نگاههات.ازاون خندیدنهات .ازدردهات.ازحرفهات.ازبودنهات.ازنبودنهات.ازوجودگرم وپرازغرورت.ازقدمهای استوارت.ازحرفهای شیرینت.ازنگاه عاشقت.ازدستهای بزرگت.وازهرچی ازتو و باتوبودن که من روعاشق کرده بنویسم بهترباشه...
که پاک پاک شودصورت طلایی مرگ.
سهراب
سهراب
وخوشابه حال من که عاشق توام و...
بایدطلوع کنه وباگرمی سلامش دل یک عاشق نگران چشم به راه وشادکنه.آره بایدبیرون بیادوآتش عشق رودردلم دو چندان بکنه.آره دیگه وقتش که بیرون بیای .ای کسی با دیدارت روحم تازه می شه.باید بیرون بیای ومن رواز این همه سرما نجات بدی.بیرون بیاآفتاب عشق شیرین من.بیرون بیاکه سخت چشم به راحتم.بیرون بیا خورشیدم.به دیدارم بیا که سخت نگرانتم.
به مانندمستی شدم که با خوردن و دیدن اون جام هربارمست تر می شم.و وقتی جام رو ازمن دور می کنید سخت بی تابی می کنم ودلتنگ می شم.
تویی که توی نگاهت مهرموج می زنه.
تویی که سیل نیازازمژگانت جاری.
تویی که ازکمان ابروت غرورمی ریزه.
تویی که باقدمهات نازروبه همه جامی بری.
تویی که وقتی صحبت می کنی مست می شم.
تویی که وقتی آه می کشی درد می شم.
تویی که وقتی می خندی عشق می شم.
تویی که وقتی نگاهم می کنی آروم می شم.
تویی که وقتی کنارمی باتماموجودکنارتم.
تویی که وقتی بامن صحبت می کنی سراپاگوشم.
تویی که بوی عطرت به مشامم می خوره ازخودبی خود می شم.
تویی که باهرحرکت دستت دلم می لرزه.
تویی که عزیزترینمی وحاضرنیستم یک لحظه باتوبودن روباهیچ چیزعوض کنم.
تویی که پیچ هرمویت دیوونم می کنه.
تویی که صدات آرومم می کنه.
تویی که طنین هرنفست نفسم رو تازه می کنه.
تویی که اگرنبینمت دلتنگت می شم.
تویی که باعشق ورزیدن بهت به همه ی دنیاعشق می ورزم.... آره آره حقیقتش روبگم من تو رو می خوام.تویی که باتوزنده ام.
می ترسم!ازهرچه دوری ازتومی ترسم.


