نمی دونم.ولی هرکی هست .هرچی هست.وهرچی داره ونداره مهم نیست.من بازم دوستش دارم.لااقل به حرمت اون نگاه آشناکه درپیش هیچ کس ندیدم ودرپیش اودیدم واولین کسی بودکه طعم خوش نگاه آشناروبه من چشوندتاآخرعمردوستش دارم.
می کنم.سلام.هرروزکه می گذره تنهاترمی شم.من فهمیدم که باتمام وجودبایدعاشق باشم.ولی هرگزنبایداسیرباشم.می خوام درعین این که باتمام وجوم عاشقم آزاده باشم.آزاده.
می خوام یک روزبرسه که من بتونم ازخودم اون ورتربرم وبهش بگم که دیوونشم.که عاشقشم.ولی نه فکرکه می کنم می بینم نمی شه یاامکان نداره.یعنی من یادگرفتم که از وادی خودم بیرون نرم ونمی تونم که بیرون برم.دوست داشتم روی پیشونی هرکسی می نوشت که چقدرعاشقه.اون وقت دیگه کسی نبودکه دیوونه بشه...ولی به هرحال به هرصورتی که باشه دوستش دارم.حرفهای دیگرون هم برام اهمیت نداره.برای این که من عاشقم واین حرفهاواین انتظارهای بی پایان ذره ای ازعشق من به اون روکم نمی کنه.حتی ذره ای.
من یادگرفتم که عاشق باشم.من یادگرفتم که نگاهم به آسمونهاباشه.به دنبال ستاره هایی که ازمن خیلی دورند ولی گرمم می کنند.
به من یاددادندکه ازوادی خودم بیرون نرم.من یادگرفتم که چه جوری به دریا چشم بدوزم حتی روزهایی که طوفانی.من یادگرفتم که گل سرخ روچگونه بوکنم.ومن یادگرفتم ودرک کردم که حتی اگه نتونم به توبرسم وجودت وبوی عطرت به من آرامش می ده وبرای من کافیه.
من فهمیدم که زندگی عشق وبدون عشق هیچ معنایی نداره.انسان درعشق آدم می شه وقیمت انسان روعشق اون تعیین می کنه ومعشوق هرچه قیمتی ترباشه عشق وعاشق باارزش ترمی شه.فهمیدم که همه چیزدست تقدیروهیچ چیزوهیچ کس جلوی اون نمی تونه ایستادگی بکنه و یادمون نره اون ما هستیم که یه جورایی تقدیررومی سازیم.

