خسته بودم.خسته ازاین همه نگاه ناآشنا.خسته ازاین همه انسان به جنسی ناآشناازجنس خودم.خسته وناامیدبودم.ازاین همه بی هم زبونی.اماروزی یک نگاه آشنادیدم .ازبین تمام انسانهایی که دیده بودم فقط نگاه اون بودکه آشنابود.بااون احساس غریبی نمی کردم.احساس می کردم که سالیان سال که می شناسمش.درحالی که اولین باربودکه می دیدمش.احساس می کردم که ازتمام موجوداتی که تابه حال بااونهابرخوردکردم این یک نفرازبین همشون به من نزدیکتربود.آشنام بود.مثل خودم بود.تونگاهش اون چیزایی رودیدم که تونگاه خودم دیدم.حرف دلم روتونگاهش دیدم.معصومیت نگاه یک پرنده که قدرت بیان نداره.خوشحال بودم.خوشحال ازاین که بالاخره توی این کویریک آشنای آشنادیدم.دوستش داشتم بیشترازتمام کسانی که تااون لحظه دیده بودم.دوستم نداشت حتی به اندازه یکی ازاون آدمهایی که تااون لحظه دیده بود.گیرکرده بودم بین این که آیاآشناست یاناآشنا.اگرآشنایی وهمدردکه بیادردهامون رو روی حساب آشناییمون قسمت کنیم.اگرهم ناآشنایی که پس این همه نگاه پرمعناوآشناازبرای چیست؟!.....
نمی دونم.ولی هرکی هست .هرچی هست.وهرچی داره ونداره مهم نیست.من بازم دوستش دارم.لااقل به حرمت اون نگاه آشناکه درپیش هیچ کس ندیدم ودرپیش اودیدم واولین کسی بودکه طعم خوش نگاه آشناروبه من چشوندتاآخرعمردوستش دارم.
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1384ساعت 16:44 توسط هدی
|
به نام اوکه عشق روآفرید.به نام کسی که عشق رو و چه بسازیباترین عشق روبه من داد.کسی روبه من دادکه تمام وجودش غرور.تمام وجودش عشق.محبت.لبخندودوستی.کسی روبه من دادکه برای من زیباترین وعزیزترین وباارزش ترین چیزدرزندگی من بود.بهتربگم پاره ی تن وجزئی ازوجودمن شده بود.مثل این بودکه بدون اویک چیزی کم داشتم.ناقص بودم وبااوکامل می شدم.بافکرش.باعشقش.بادرکنارش بودن.حتی بانگاه کردن به اواحساس می کردم که پرمی شم.مملو می شم.ازهمه زیبایی هاازهمه خوبی هاوازهرچی که فکرش روبکنی پرمی شدم .دلم می خواست همیشه بااوباشم.درکنارش باشم.مخاطب حرفاش باشم ومخاطب حرفام باشه.نمی دونم هرچی بگم کم گفتم.حتی اگرتمام کلمات روهم کنارهم بگذارم بازنمی تونم احساسم روبیان کنم.این احساس مطعلق به اینجانیست دورترازاین حرفهاست.خیلی دورتر.مال یک سرزمین دیگست .دنیاش دنیای دیگری.
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت 12:18 توسط هدی
|
خسته ام.خسته.خسته ازاین همه انتظاربی پایان.خسته ازاین همه نگاه ولبخندپرمعناکهمفهوم هیچ کدوم رونمی فهمم.خسته ام خسته.خسته ازاین همه نگاه خسته ام.خسته ام.خسته ازتو.ازتویی که تمام وجودمی ازتویی که تمام عشق وقلبم.تمام مهرومحبتم برای توست.ازتویی که حاضرنیستم یک نگاهت روباهیچ چیزعوض کنم.ازتویی که خالصانه دوستت دارم.ازتویی که هیچ دوستم نداری.خسته ام.خسته.دیگه چیزی ازمن باقی نمونده.همش خاکسترشده.باهرنگاهش پاره ای ازوجودمن روبه آتش می کشه.باهردردش تمام وجودم دردمی گیره وباهرلبخندش تمام وجودم پروازمی کنه.نمی دونم به کجا؟به طرف آسمون به یک جایی.به یک جایی که مطعلق به این دنیانیست.دنیاش دنیای دیگریست.وای چه قدرلذت داره پناه گرفتن زیربالهای کسی این چنین.خسته ام.خسته.ولی مطمئن باش بهت می رسم.آره مطمئن باش.بااین که خسته ام ولی تارمقی درجان باقی ست امیدی هست.دیگه برام هیچی مهم نیست.هیچی.فقط برام وصال وآرزوی وصل محبوب مهم همین وبس.
+
نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384ساعت 12:3 توسط هدی
|
انتظاریعنی خواستن وانجام نشدن.انتظاریعنی چشم به راه گمشده ای بودن وبالاخره انتظاریعنی قدم زدن درپشت دیوارهای سکوت.
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت 19:39 توسط هدی
|
اول سلام .سلام به این کاغذسفیدکه هروقت تنهامی شم به اون رجوع
می کنم.سلام.هرروزکه می گذره تنهاترمی شم.من فهمیدم که باتمام وجودبایدعاشق باشم.ولی هرگزنبایداسیرباشم.می خوام درعین این که باتمام وجوم عاشقم آزاده باشم.آزاده.
می خوام یک روزبرسه که من بتونم ازخودم اون ورتربرم وبهش بگم که دیوونشم.که عاشقشم.ولی نه فکرکه می کنم می بینم نمی شه یاامکان نداره.یعنی من یادگرفتم که از وادی خودم بیرون نرم ونمی تونم که بیرون برم.دوست داشتم روی پیشونی هرکسی می نوشت که چقدرعاشقه.اون وقت دیگه کسی نبودکه دیوونه بشه...ولی به هرحال به هرصورتی که باشه دوستش دارم.حرفهای دیگرون هم برام اهمیت نداره.برای این که من عاشقم واین حرفهاواین انتظارهای بی پایان ذره ای ازعشق من به اون روکم نمی کنه.حتی ذره ای.
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت 19:35 توسط هدی
|
من یادگرفتم که عاشق باشم.من یادگرفتم که نگاهم به آسمونهاباشه.به دنبال ستاره هایی که ازمن خیلی دورند ولی گرمم می کنند.
به من یاددادندکه ازوادی خودم بیرون نرم.من یادگرفتم که چه جوری به دریا چشم بدوزم حتی روزهایی که طوفانی.من یادگرفتم که گل سرخ روچگونه بوکنم.ومن یادگرفتم ودرک کردم که حتی اگه نتونم به توبرسم وجودت وبوی عطرت به من آرامش می ده وبرای من کافیه.
من فهمیدم که زندگی عشق وبدون عشق هیچ معنایی نداره.انسان درعشق آدم می شه وقیمت انسان روعشق اون تعیین می کنه ومعشوق هرچه قیمتی ترباشه عشق وعاشق باارزش ترمی شه.فهمیدم که همه چیزدست تقدیروهیچ چیزوهیچ کس جلوی اون نمی تونه ایستادگی بکنه و یادمون نره اون ما هستیم که یه جورایی تقدیررومی سازیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1384ساعت 13:35 توسط هدی
|